ستاره ی آبی

چشمک های یک ستاره ی یک میلیارد ساله

ستاره ی آبی

چشمک های یک ستاره ی یک میلیارد ساله

من عاشق شب‌های بلند پاییز و سرمای نشاط آورش هستم.می‌تونم ساعت‌ها در سکوت شب غرق بشم و کتاب بخونم. در حالی که لیوان چایی کنارمه و سرمای خونه اجازه می‌ده بخار داغش بیشتر خودنمایی کنه، پاهامو میبرم زیرپتو و کتابمو باز میکنم. بعد از مدت‌ها که آشفتگی ذهنی اجازه نمی‌داد با عشق کتاب بخونم امروز با خیالی راحت و قلبی مطمئن شروع کردم به خوندن کتاب جزءاز کل.
دلم برای کتاب خوندن بدون حواس پرتی و فکرهای مزاحم تنگ شده بود. نه که این چند وقت کتاب نخونم،‌ نه. اما به دلم نمی‌چسبید چون تا شروع می‌کردم هزارتا فکر پر سر وصدا حمله می‌کردن به مغزم. مثل وقتی داری صبحونه میخوری اما همه‌ی حواست پی اینه که به سرویس دانشگاه برسی. من اینو نمی‌خواستم . چیزی که می‌خواستم صبحونه‌ی مفصل یه روز تعطیل بود که بدون دغدغه و عجله با آرامش و لذت ‌ خورده بشه!‌
این بمونه اینجا به یادگار .

  • ستاره‌ی آبی

اولش اسم فیلم نظرمو جلب کرد ،‌ آشغال‌های دوست داشتنی !  و وقتی در موردش خوندم که شیش سال توقیف بوده بیشترم کنجکاو شدم ببینمش. اما بر خلاف خیلی از فیلم‌هایی که آدم صرفا از روی کنجکاوی میره سراغشون و توی ذوقش میخوره ،‌ این یکی اصلا اینجوری نبود و من خیلی خوشم اومد. هم از خلاقیت کارگردان وشکل روایتش و هم از بی‌پرواییش توی خط قرمزها.   یه تکه‌های کوچیکی هم بود که نپسندیدم. مثلا بعضی جاها دیالوگ‌ها ضد ونقیض می‌شد یا حق مطلب ادا نمی‌شد.  البته اصلا بعید  نیست یه جاهاییش رو سانسور کرده باشن. قصه‌ی زنیه به اسم منیر خانوم. این منیر خانوم از وقتی تو شکم مادرش بوده با ماجراهای سیاسی درگیر بوده تا زمان حال فیلم که سال هشتاد و هشته!‌ البته خود منیر هیچکاره بود توی اون ماجراها و همیشه پدر،‌شوهر،برادر و پسرهاش درگیر اون اتفاقات اجتماعی و سیاسی بودن و فقط نگرانی و ترسش مال منیر بو‌د! این که نقش‌های اجتماعی  بیشتر متمرکز روی مردهای داستان هست رو نپسندیدم. هر چند شخصیت سیما تا حدی این ناهمگنی رو جبران میکنه . خلاصه این که در کل فیلم  خوبی بود  (‌البته خوب صرفا از دید یک مخاطب غیر حرفه‌ای) .
فیلم منو یاد کتابی انداخت که وقتی نوجوون بودم خونده بودمش و اون زمان خیلی به دلم نشسته بود. یه رمان تاریخی به نام "‌ زندگی باید کرد"‌ نوشته‌ی منصوره اتحادیه. داستان این کتاب از اواخر قاجار تا انقلاب رو شامل میشه.  جزییات کتاب رو یادم نیست اما داستان یک خانواده قاجاره که پدرشون کشته میشه و بچه‌های خانواده هر کدوم سرنوشت جالبی پیدا می‌کنن که در واقع نویسنده می‌خواد اینطوری   گرایش‌های سیاسی مختلف که توی اون بازه‌ی تاریخ وجود داشتن و ماجراهاشون رو روایت کنه. خانم اتحادیه تحصیلات تاریخ داره و تالیفات زیادی هم تو این زمینه داشته و بنابراین از نظر اطلاعات تاریخی قابل اعتماده. دلم می‌خواست دوباره بخونمش اما پیداش نکردم.
اگه بخوام خلاصه کنم :
ایران مثل یه زنه و هر کدوم از ما- با هر گرایش سیاسی و مذهبی- بچه‌هاشیم. ‌‌مثل یه خانواده. پس لطفا بیاید همدیگه رو تیکه پاره نکنیم !

 

 

  • ستاره‌ی آبی

این یکی از اون گوشه‌هاییه که توی این پست گفتم. هندونه‌های زیر توت. وقتی به این عکس نگاه میکنم. اولین چیزی که حس میکنم نسیم خنک آخر تابستون و اوایل پاییزه. وقتی هوا اونقدر خنک شده که دیگه درها وپنجره‌ها رو می‌بندیم. وقتی که کتاب‌های سال بعد رو گرفتیم و داریم جلدشون می‌کنیم.بوی کاغذ نو. بوی چوبِ مداد. روزشماری برای رسیدن مدرسه. این نور کم‌جون غروب که نشون آخرین روزهای بلند ساله.نمی‌دونم چرا با دیدن این قاب این چیزهایی که گفتم از ذهنم می‌گذره. چون معمولا هندونه نشونه‌ی تابستونه نه پاییز. این هم از عجایب خاطره سازیه.

  • ستاره‌ی آبی

بالاخره بعد از گذشت سه سال و نیم از شروع اولین جرقه‌های ایده‌ی پایان‌نامه تا به ثمر رسیدنش، در تاریخ یک آبان نود و هشت دفاع کردم. تو این یک هفته‌ای که گذشت حس اسیری رو داشتم که بعد از سال‌ها از زندان رها شده باشه. دقیقا شبیه اون سکانس از فیلم رستگاری در شاوشنگ که قهرمان فیلم بعد از مشقت زیاد از لوله‌ی فاضلاب میاد بیرون و زیر بارون دست‌هاشو باز میکنه و سرشو میگیره سمت آسمون. حس زمین گذاشتن یک کوله بار سنگین از روی دوش خسته و فرسوده‌م.  هنوز یک سری اصلاحات کوچیک باقی مونده که باید انجام بدم اما تو این هفته این قدر سرخوش بودم که اصلا سراغش نرفتم. 

با این که زیاد استرس نداشتم اما صبح قبل از دفاع ایندرال و کلیدنیوم سی خوردم. سر دفاع کاملا ریلکس و مسلط بودم که واقعا از خودم انتظار نداشتم. چون مجموعا دو سه بار بیشتر تمرین نکرده بودم. یکی از داورها دکتر ت دو نقطه بود (طبق خوابی که قبلا دیده بودم) و اون یکی دکتر سین. هر دو بسیار محترم و خوش اخلاق. تقریبا بیشتر سوال‌هایی که پرسیده شد رو درست وبا تسلط جواب دادم. این وسط حضور دکتر الف و رفتارش واقعا آزاردهنده بود. اول این که کلی همه رو منتظر گذاشت و دیر اومد. وسط ارائه هم گاهی یه چیزی میگفت و با دست و صورت علامت می‌داد که چون حواسم رو پرت می‌کرد تا آخر ارائه اصلا بهش نگاه نکردم. دکتر غین هم انگار از فضا اومده باشه موقع ارائه که چرت می‌زد و بعدش هم یه حرفایی می‌زد که مشخص بود از موضوع پرته. بعدش موقع سوال پرسیدن که شد دکتر الف طبق عادت همیشگیش با صدای بلند وسط حرفم می‌پرید و اون قدر حرف زد که دکتر ت برگشت بهش گفت اگر اجازه بدید با توجه به این که وقت داره می‌گذره خود دانشجو توضیح بده. این جا دیگه دکتر الف عذرخواهی کردو برای یه کاری رفت بیرون. می خواستم دکتر ت رو بگیرم ماچش کنم بهش بگم خدا خیرت بده که راحتمون کردی! 

در کل از دفاعم راضی بودم. بیشتر از خودم و عملکردم. از این که تو این مدت جا نزدم و تمام تلاشمو کردم. سختی‌های این کار اون‌قدر زیاد بود که اگه بخوام بنویسم می‌شه مثنوی هفتاد من! از رفتارهای ناشایست دکتر الف گرفته تا بی‌خیالی دکتر غین، تا تحریم و نبود مواد و گرونی دلار و خرابی دستگاه‌ها و... که هر کدومشون یه جور خون به دلم می‌کرد. ولی تموم شد عالی هم تموم شد. پوستم کنده شد اما انجامش دادم!

  • ستاره‌ی آبی

مثل اون موقع که کنکور داشتم و هر کاری که دوست داشتم انجام بدم موکول می‌شد به بعد از کنکور، الان هم یه خروار کارهای عقب مونده، برنامه‌های تفریحی و ایده‌های جذاب، کتاب‌های نخونده و فیلم‌های ندیده دارم که قراره بعد از دفاع انجامشون بدم. نه که فکر کنید الان دارم خودمو می‌کشم و شب و روز کار می‌کنم؛ نه! اما ذهن آروم و خیال راحتی می‌خوام که الان ندارم. اگه خدا بخواد طی یکی دو هفته‌ی آینده دفاع می‌کنم و خلاص. برای پذیرایی دفاع و هدیه‌ی اساتید(!) نمی‌دونم چی بگیرم؛ چون کفگیرمون خورده به ته دیگ و اجاره خونه هم هست. تازه دیشب هم لوله‌ی شوفاز هال ترکید و فرش رو به گند کشید و تصمیم گرفتیم دوتا فرش‌ها رو با هم بدیم قالی‌شویی که اونم هزینه‌اش حدود صد تومن می‌شه. کار هم که نمی‌کنم جدیدن. یعنی اجازه‌ی کار ندارم تا زمانی که دفاع کنم. دیگه تنها راه نجات اینه که دفاع کنم. واقعا نمی‌دونم چه لزومی داره برای اساتید هدیه بخریم؟ اساتیدی که هیچ کاری ـ بدون اغراق هیچ کاری ـ برای پیشبرد کار نکردن. تازه حضورشون مزاحمت هم بوده بعضا:) شاید برم از فروشگاه‌هایی که آف دارن یه بسته شکلات جمع و جور فقط بگیرم براشون. پذیرایی هم رانی و کیک مافین. تازه همین هم باید از خرجای دیگه بزنم تا جور بشه:)) 

حالا که دارم اینقدر شاد و شنگول اینجاها میچرخم به استادم گفتم فایل ورد رو تا فردا کامل می‌کنم می‌فرستم:) و الان فکر می‌کنم حداقل سه روز کار داره تا کامل بشه!( سه روز من البته با سه روز بقیه فرق می‌کنه با توجه به نسبی بودن زمان:))) تازه اسلایدهام رو هم درست نکردم:) همین قدر خجسته. البته دیروز که دفاع یکی از دوستان بود زیاد هم کامل نبود کارش. یعنی کلا فصل بحث رو تو چهار صفحه جمع کرده بود که خب داور بهش گفت این بخشا رو باید کامل کنی ؛ اما به هر حال سنگ بزرگ همون دفاعه که برداشته بشه؛ بقیه اصلاحات رو بعدن هم می‌شه انجام داد.

می‌خوام تو این مدت یه لیست از کارهایی که می‌خوام بعد دفاع انجام بدم بنویسم که هم انگیزه‌ام برای کامل کردن کارم بیشتر بشه هم این که بعدش یادم بمونه که چه رویاهایی تو سرم داشتم! شما هم همچین لیستایی برای خودتون دارید؟ اگه دوست داشتید به منم بگید شاید ایده بگیرم ازتون.

 

  • ستاره‌ی آبی

تاسوعا

۱۸
شهریور

همه رفتن مراسم عزاداری و من تنها موندم تو خونه. اصلا حس و حالش رو ندارم. هم به خاطر این‌که کلا آدم‌گریزم و حوصله‌ی آدمها رو ندارم هم این‌که اگه برم آدمهای آشنای زیادی رو قراره ببینم و همه‌شونم می‌خوان بپرسن که دفاع نکردی هنوز ؟؟!!‌ یا مثلا نمی‌خوای بچه‌دار بشی ؟‌ و خب این دوتا سوال خیلی روی اعصابم رژه میره. از طرفی هم اینجا اینجوریه که هیئت می‌ره تو خیابون و زن‌ها دنبال هیئت راه میفتن و فقط تماشاکننده هستن و اینم به من حس بدی میده.همه‌ی اینا به کنار من فکر می‌کنم پیام اصلی عاشورا این بود که در برابر ظلم و بی‌عدالتی سکوت نکنیم و زیر بار حرف زور نریم که رفتیم و سکوت کردیم و می‌کنیم،‌ هر روز و هر لحظه. دیگه حتی خودمون رو هم شرحه‌شرحه کنیم وقتی آزادگیمونو از دست دادیم و اوضاعمون اینه دیگه معنا و هدفی نداره. یه پوسته‌ی ظاهریه.شاید هم من زیادی ایده آل فکر می‌کنم.شاید هم ناامیدانه. به هر حال امسال اینجوریه حالم.

  • ستاره‌ی آبی

خونه

۱۸
شهریور

امروز به خونه‌ی پدری رفتم. خونه‌ی گرم و قشنگی که کودکی ونوجوونیم توش گذشته. هر بار که میرم سعی می‌کنم هر گوشه‌شو حتی اگه کوچیک و بی اهمیت باشه به خاطر بسپارم با تموم جزییات و حتی نقص‌هاش. این فقط به خاطر سپردنِ  یه تصویر خالی نیست،‌ هر کنجی از این خونه یه  تیکه از خودِ منه. به هر جاش که نگاه می‌کنم -‌علی‌رغم تغییرات زیادی که توی این سالها داشته-‌ یه قاب از خودمو می‌بینم که شاید زمین تا آسمون با من‌ِ الانم متفاوت باشه اما دوستش دارم و می‌خوام تو یادم بمونه. شاید از این به بعد با برچسب خونه‌ی بچگی ازش بنویسم.

 

  • ستاره‌ی آبی

وابستگی

۱۵
شهریور

الان که بی‌خوابی به سرم زده ،‌ به این نتیجه رسیدم که با نهایت تاسف و تاثر دوران خوش خیالی و خوش خواب بودنم تموم شده. من آدمی بودم که سرم رو روی سنگ هم میذاشتم باز عین خرس میخوابیدم. الان هم البته بد خواب نیستم اما امشب با وجود خستگی زیاد خوابم نمی‌بره. احساس می‌کنم وابسته شدم. به خونه‌ی خودم و رختخواب وبالش خودم !‌ شایدم  گرمی حضور مهرداد. احتمالا آخری. سه سال هر روز و شب رو با هم سر کردن لابد تاثیر خودشو گذاشته دیگه.

  • ستاره‌ی آبی

دیروز عصر،‌ با رفیقان گرمابه و گلستانمان تصمیم گرفتیم برویم بازی فرار از زندان تا اندکی روحمان را هیجان آوریم. البته اسم اصلی بازی فرار از زندان نبود بلکه اتاق وهم یا سرای وهم یا چیزی شبیه آن بود. القصه چهل هزار تومان ناقابل را خرج ملعبه‌ای کردیم که زیاد هم چنگی به دلمان نزد. شاید چون انتظارمان چیز جذاب‌تر یا حتی ترسناک‌تری بود چون در شرایط بازی ذکر شده بود مبتلایان به امراض قلبی و روحی و زنان باردار نمی‌توانند وارد بازی شوند !‌ در کل چون اوقاتی بود که با دوست و به مسخرگی و ‌لودگی به سر شد ،‌ اوقات خوشی بود اما طراحی خود بازی تعریفی نداشت. بعد از آن برای کامل نمودن عیش خویش، به سمت رستوران شن یا شنی(؟) راه افتاده تا دلی از عزا درآوریم چون که بزرگان !‌ گفته‌اند عیش، ‌بدون شکم‌چرانی ناقص است. ‌در حالی که شکم‌هایمان به خدایا غلط نمودم افتاده بودند راهی خوابگاه شدیم تا شب را درجوار دوستان جان بگذرانیم. تولد فاطی‌مان بود که دو هفته‌ای از آن گذشته بود اما دوستان جمع بودند و بساط کیک و چایشان فراهم. نشستیم به شستن گناهان اساتید گرامی و اخبار دور و نزدیک را از همکلاسی و استاد و شاگردو غیره با تمام قوا رد وبدل نمودیم. چون زمان خواب رسید لحافی در سالن مطالعه پهن کرده کیفمان را زیر سر نهاده و با استناد به این که اجداد اولیه‌مان چگونه در غار به خواب می‌رفته اند تمام سعی خود را در جهت خوابیدن مبذول نمودیم. اما همان‌طور که مشاهده می‌فرمایید سعیمان باطل و افکارمان بیخود بود. و در این ساعت که این حقیر این سطور را می‌نگارد رفیقان خسبیده‌اند و حقیر با چشمانی چون جغد نشسته. 

  • ستاره‌ی آبی

چراغ بلاگستان

۱۳
شهریور

سلام. اگه وبلاگنویس یا وبلاگخوان هستید و احساس می‌کنید، بلاگستان دیگه مثل قدیما نیست و شور و اشتیاق آدمای اینجا کم شده،  اگه وبلاگنویس‌های خوبی می‌شناسین که توی اینستاگرم و کانال‌های تلگرم و... می‌نویسن اما  خوندن نوشته‌هاشون در وبلاگ یه چیز دیگه هست، اگه دوست دارید بلاگستان دوباره رونق بگیره، این پست عالیس  و این یکی رو بخونید و به اشتراک بذارید و اگه دوست داشتید برای روشن کردن دوباره‌ی چراغ بلاگستان آتشی برآرید.

  • ستاره‌ی آبی